البته دیگه تو اردیبهشت، دیره راجع به سریال نوروزی حرف زد ولی خوب فرستاده بودمش برای چاپ تو یه مجله ای... وتا امروز باخبر نشدم که به مراحل چاپشون  نرسیده، لذا از اونجا که یه مدتی تو دفترشون شماره اردیبهشتو ورق می زدم متوجه شدم که خوب فرصت این مقاله تموم شده.. اینه که الان اینجاس!

بسمه تعالی
تحلیلی بر سریال های  نوروزی
امسال هم مانند روال سال های گذشته، تلویزیون با چندین مجموعه و سریال همراه نوروزیمان بود، رقابت شبکه ها در پخش فیلم های سینمایی و سریال ها و مجموعه های مستند جالب بود، روال کلی یکی بود، روزی یک فیلم سینمایی که تکرار هم دارد، روزی یک قسمت از یک سریال که طنز هم باشد، روزی یک مستند با عنوان مستند5، مستند دو، و از این دست..
فارغ از این ماجراها، اغلبِ مقایسه ها در سریال ها خود را نشان می دهد و بنابر این مهم ترین قسمت این مقایسه ها سریال ها بوده و هستند، به این بهانه مقایسه ای کوتاه بر چهار سریال پایتخت، بچه ها نگاه می کنند، راه در رو و موج و صخره خواهیم داشت.
................................................................................................
پایتخت
خلاصه:
خانواده ای اسباب و اثاثیه خود را از علی آباد بار می زنند تا خانه شان را در تهران و در آغاز سال نو! و نوروز تحویل بگیرند. فروشنده ی خانه یک شب قبل فوت کرده. فراز و نشیب های بسیاری متحمل می شوند، مسافرخانه و دزدکی در همان خانه خوابیدن و پشت کمپرسی را کرسی چیدن و ماجراهای پلیسی و کلاهبرداری و مشکلات خاله زنکی و در هر شرایطی مهمان داری و و و و! آخرش هم این خانه، برای آنها خانه بشو نیست و قرار است برای تعریض بزرگراه خراب بشود و آنها روز 13 فروردین، دوباره بار سفر می‌بندند به سمت علی آباد.. نه! مشهد و بعد علی آباد!
داستان پر فراز و نشیب و پر قصه ای است، خصوصا که تا انتها ریتم تندی دارد و هیچکدام از المان ها از حرکت باز نمی ایستد. ماجرا هم فرا قومیتی است، ماجرای یک مهاجرت به تهران و (به احتمال قوی!) در جهت تضعیف رغبت مهاجرت غیر تهرانی ها به تهران! و با این توصیف، «پایتخت» عجب عنوان کنایه آمیزی می شود!
 بيان ظريف و تحلیل ساده اما تأمل برانگیز بسياري از مسائل اجتماعي، سياسي و اقتصادي در قالب طنز كلامي و طنز موقعيت، شاخص اصلي سريال پایتخت است.
رفتارها و اتفاقات از سر ضعف و ترس و بی عقلی نیست، شرایط است که دردسر ایجاد می‌کند نه اشتباهات آدم های کودن! آدم ها غرغرو نیستند، سربار یکدیگر هم نیستند، آنها هر کدام تک تک مسئولیت پذیرند، از بدترین شرایط خاطره درست می کنند و در هر شرایطی، «زندگی» می کنند، بزرگترین نقطه ضعف هایشان دیدن ناراحتی یکدیگر است؛ آنها برای شاد بودن فقط، یک محل امن شخصی می خواهند، یک خانه!
موقعیت ها به نوعی دعوت به بازگشت به انسانیت و سادگی است، دیگر فقط به معنی «به تهران مهاجرت نکنید نیست»، «سادگیتان را ترک نکنید» است، «معرفتتان را فراموش نکنید» است، «فراموش نکنید که برای پیشرفت به موقعیت احتیاج ندارید، به آدم های همراه و دوست داشتنی نیاز دارید» است!
نقی، مرد خانواده است. به خاطر پیشرفت در کار، ولی در واقع به خاطر قبولی همسرش در دانشگاه به تهران آمده است. خیلی جدی به نظر نمی آید اما کاملاً هم جدی عمل می کند، عاشق زن و دخترانش و البته پدرش است، خانه ای خریده اما ظاهراً کلاه سرش رفته است، به محض فهمیدن دنبال چاره است و پیدا می کند، در طول این مسیر پر اتفاق هم هیچ مشکلی او را عصبی و بی طاقت نمی کند.
هما، زن خانواده است و خانه داری متین و راستگو و به شدت خوش بین. به زندگی اش می‌بالد و سهم خودش از مسئولیت ها را با چنگ و دندان به دوش می کشد، نکند اطرافیانش ناراحت شده یا سخت بگذرانند، اما در کنار آن، دست از خواسته ها و حقوق فردی خود هم نمی کشد، آرمان گرا و پیشرفت طلب است، ابایی از پیشرفت ندارد.
پنجعلی، پدر نقی، ساده ترین شخص داستان.. هیچ ردی از شیله پیله های امروزی در او نمی‌توان یافت، به هرچه فکر می کند بر زبان هم جاری می کند، بعد هم فراموش می کند اما هرگز و هرگز همسرش را، نمازش را و مشهد را فراموش نمی کند، چیزهایی که مهمترین عناصر زندگی اش بوده اند، و البته ناهار! این نکته از این منظر قابل تأمل است که طبق مطالعات پزشکی، آدم های دجار آلزایمر معمولاً خاطرات دور یا عمیق را که دائماً با آن درگیر بوده اند را فراموش نمی کنند، مانیفست و اصول زندگی پنجعلی هم از به یادمانده هایش پیداست، اصولی که مورد قبوول نقی و اطرافیانش نیز هست..
ارسطو، کمی شهرزده و بی نهایت بی تجربه و عاشق. راننده تازه کار کامیون، چه شغل مناسبی برای چنین شخصیتی می تواند باشد در تعریف این سریال و مفاهیم تحلیلی آن. و گلرخ شخصیت مقابلش نمایشی از زنی با همین شرایط، در ابتدای راه پیشرفت و ترقی، اما بی تجربه و سردرگم.
خانه! محل امن و آرامش، نقطه ی محوری و شخصیت اصلی داستان.. خانه ای که نیست، بعد هست و بعد قرار است که نباشد.. شخصیتی مخفی که سرنخ تمام ماجراها به آن برمی گردد. واقعاً «خانه» چیست؟ کجاست؟ کجا باید باشد؟ آیا خانه یک محل است یا یک مفهوم؟
تحلیل بالا صرفاً از زاویه ی محتوایی است و ساختار را مد نظر ندارد، گو اینکه ساختار شکیلی هم برای فیلمنامه ی این سریال ترسیم شده که با توجه به فرمِ میزانسنیِ هماهنگ با آن، قصه را منسجم تر نیز نموده است؛ تنها تقسیم بندی های هر قسمت از سریال کمی جای بحث دارد که در بحث ما نمی گنجد و آن را به فرصت و مجال دیگری وامی گذارم.
.................................................................................................
بچه ها نگاه می کنند
سریال نوروزی شیکه دو را درست ندیدم پس امکان اظهار نظر هم ندارم، در مواجهه های پراکنده ام چند دختر یک خانواده را دیدم که به اتفاق، غرغرو و به تعبیر نزدیک تر، جیغ جیغو بودند و شکاک به همسر و غافل از بچه ها و اهل چشماهم چشمی. دامادهایی یکی از یکی پر اشکال تر و زوجی که قرار است به هم مربوط بشوند و عمه ای که عاقل است و همه ی امور به دست او حل می شود و البته مردی با اقتدار که پدر دختران و صاحب خانه ای که همه ی این افراد را در خود جای داده و بسیار مغرور و اما تحت تأثیر عمه خانم است..
ظاهراً قرار بوده قصه ای پدرسالاری باشد، یا هجو آن یا چیزی شبیه آن، ولی پراکندگی بیش از حد، و سکون های طولانی داستانی و خسته کننده بودن صحنه های غرو لند و سروصدا آن را غیر قابل تماشا می کند، سریال هم که با عروسی و همان موسیقی معروف تمام شد..
واقعاً امکان قضاوت تحلیلی درباره ی «فیلمنامه» را ندارم، وقتی اشکال از پیرنگ داستانی و طرح شروع می شود؛ هیچ المانی از این سریال نتوانست مرا پای تلویزیون بنشاند، حتی به بهانه ی نوشتن تحلیل!
........................................................................................................
راه دررو
کار دیگری از سعید آقا خانی. می توانم به تفصیل حتی درباره ی کار بعدی او در سال آینده هم تحلیل بنویسم، فکر نمی کنم زیاد خطا کنم!!
راه در رو ماجرای قدیمی ارث و میراث زیادِ برجای مانده برای فرزندان ناخلف است و مرد دوزنه و مشکلاتش. و رودررویی اتفاقی خانواده ای نسبتاً متمول، با خانواده ای پایین تر از متوسط، که سرپرستشان را به جرم دزدی می گیرند و ماجرای آن ضرب المثل قدیمی عیناً برایش ظاهر شده، که سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید!
همه چیز قابل پیش بینی است، اما اتفاقی هم نمی افتد که لازم به پیش بینی باشد، فیلمنامه ی سریال از بی اتفاقی و بی کنشی و بی داستانی رنج می برد! شخصیت ها بیش از این جای کار ندارند، سال های گذشته هرچه داشته اند روی دایره ریخته اند، عده ای سنگی به چاه انداخته اند و قرار است این سنگ ها درآورده شود، در قسمت آخر هم کم کم سنگ ها را در می‌آورند و دوباره لب چاه می ایستند. از ابتدا تا انتهای ماجرا چیزی عوض نمی شود، فقط دوباره یادآوری اینکه دروغ گفتن بد است و دنیا دو روز است و همین.
شخصیت های اضافی که جای عصبانیت هم می گذارد، حضور پور مخبر و خانم موسوی چه کمکی به کجای داستان می کند؟ فقط هستند که دیدارها تازه گردد؟
داستانی سرسری و یکی دو هفته ای نوشته شده، جای بحث بیشتری نمی گذارد و به همین بسنده می کنم.
.......................................................................................................
موج و صخره
خلاصه:
چاووش و  صدف که بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات و مخالفت های فراوان، ازدواج کرده اند، ماه عسل  خود را در جزیره ی کیش می گذرانند، چاووش دست و پا چلفتی است، کارشکنی های شوهر‌عمه ی صدف هم مشکلات بیشتری برای آنها فراهم می کند، بی پولی و مشکلات مشابه آنها را با افراد دیگری آشنا می‌کند..
فیلمنامه های سفارشی و تبلیغاتی به خودی خود، دیوار دفاعی مخاطب را آجر به جر بالا می‌برد، شعارهای فرهنگی هم که اضافه می شود، ارتباط مخاطب را ضعیف تر نیز می نماید، اما مسابقه ی اس‌ام‌اسی و جایزه‌های تحویل درب منزل، کمی به داد موج و صخره می رسد، البته چنانچه ده پانزده دقیقه ی اول آن را کلاه قرمزی و دارودسته اش در شبکه دو نربایند!
به نظر می رسد لوکیشن کیش و نام فیلم که با هم، هم‌خوانی دارند، خصوصا ً با صدای رضا صادقی، قرار است ارتباط تنگاتنگی با هم داشته باشند، اما جز بحث ماهیگیری و معرفی شعاری و وصله دارِ موقعیت ها و امکانات منطقه، کار دیگری نمی کنند! البته به جز ماجرای «فرید» با بازی علی صادقی که برای خروج قاچاقی از کشور راهی این جزیره شده است.
موضوع ازدواج های اینترنتی و سردستی که این سریال قصد نقد آن را دارد، می توانست آن را از بقیه ی سریال ها جدا کند، اما داستان و شخصیت ها در پایان سریال و این همه تذکرات، عبرت نمی گیرند و حتی دچارش هم می شوند، نمونه اش: آیا ازدواج پیام و پری مناسب است؟ پری تدبیر و تحلیل ندارد، پیام هم تعادل روان! عمه و شوهر عمه هم که زوج قدیمند معلوم است که تناسبی با هم ندارند، اوضاع چاووش و صدف هم قابل تأمل است! تنها ازدواج به ظاهر درست احتمالاً پدر و مادر پری بوده است!
آزاردهنده بودن بازی امیر نوری بیش از اینکه از بی مزگی بازی اش باشد، از این جهت است که او از لحاظ داستانی بار عظیمی از نقش «موانع» در فیلمنامه را بازی می کرد، آن هم موانع تکراری! و حتی در نقش جندین نفر با همین وضعیت!! نادر و ناصر و ناظر کیفی!!
 تحول سرسری پیام و نادیده گرفتن حس کنجکاوی مخاطب در یافتن انگیزه ها نیز خط آزاردهنده ی دیگر بود.. جایگاه تکیه کلام هایی مثل «دروغ»، «عجب»، «جیمیز»، «اِ من بگم آره که تو فکر کنی نه» و... در ارزشگذاری فیلمنامه، ارزش چندانی ندارد، اینها چاشنی محسوب می شود، گرسنگی را  خود غذا برطرف می کند!