نقد فیلم طلا و مس از منظر فیلمنامه:

·        فیلم از سیاهی آغاز می شود. صدا روی سیاهی تصویر:

سید معرفی می شود، آماده ی دیدن طلبه‌ای می‌شویم که آمده «درس» بگیرد، شیخ رحیم هم معرفی می‌شود، درس اخلاقش مهم است چراکه این طلبه از نیشابور با سختی آمده تا استفاده کند.

·        فید از سیاهی به تصویر و در لحظات کوتاهی آدم های صحنه‌ی بالا را به چشم هم می بینیم.

·        و دوباره فید به سیاهی و دوباره به تصویر خانه ای کوچک و اجاره ای برای سید و خانوده اش. به همراه معرفی کوتاه و موجز حمید، دوست سید و صاحب خانه شان اعظم خانم و یک نکته‌ی سوال برانگیز کوچک درباره ی او که آهنگی ترکی با صدای بلند، از اتاقش شنیده می شود.

·        باز هم فید به سیاهی و در سیاهی صحبت از شهریه ی سید که دریافتش مدتی طول خواهد کشید..

حیات مدرسه مذهبی و عده ای که در پس زمینه وضو می گیرند..

سیاهی های پی در پی و فیدهای آرام به سیاهی و از سیاهی به تصویر از همان ابتدا ما را آماده ی اتفاقی نرم اما تلخ می کند.

·        سیاهی و در سیاهی صحبت از یک کتاب قدیمی در باب اخلاق نظری. سید زحمت پیداکردن کتاب را خود به عهده گرفته و بالای نردبان در میان کتاب های خاک خورده می گردد. فروشنده احتمال پیداکردن کتاب را ضعیف می داند: «بگرد.. بگرد، همون بالا بالاها شاید پیداش کنی».

پس مسئله اخلاق است، این کلید دیگر خیلی واضح است، و تفاقاً به خاطر واضح بودنش کمی چاشنی طنز پیدا کرده است.

·        مترو. سیاهی و در سیاهی صدای زهرا سادات: «پول پیشو ریختم به حساب اعظم خانوم.. » او برای سید هم وقت چشم پزشکی گرفته است. تصویر روشن می شود و زهرا سادات در حال اصلاح موهای سید است و به فکر چشم و لباس و ابای اوست و ...

دیالوگ ها در تاریکی و دیدن بخش هایی از زندگی در تاریکی نیز خود از عناصری است که تعلیق ایجاد می کند، البته دو کاربرد می توان برای آن متصور بود، به این ترتیب که در ابتدای فیلم ایجاد تعلیق می کند و در انتها کم کم معنی اصلی خود را منتقل می نماید که شاید بیان این نکته ی ساده و سنتی در مفاهیم فرهنگی ایرانی باشد که:گاهی باید چشم به روی سختی ها بست و با آن کنار آمد.

·        به سیاهی و به مدرسه: آشیخ کاظم زمان شروع کلاس های شیخ رحیم را اعلام می کند، صدای اذان به آوای بلند شنیده می شود.

و چه جالب که این «کاظم» است و آن «رحیم» و این یکی هم «رضا»!  

·        باز از سیاهی به تصویر. خانواده‌ی سید دراتاق کوچکشان غرق زندگی هستند؛ زهراسادات برای عاطفه دخترشان، روپوش می دوزد و امیر خود را کثیف کرده، سید کتابها را از کارتون در می‌آورد... یک نکته و آن هم فراموشی سید، فراموش کردنی که اتفاق کوچک کم ارزشی محسوب می‌شود، چیز کوچکی مثل کم کردن زیر غذا که اینجا کاربرد حتی طنز دارد، در یک سوم انتهایی جایی که سید، زهراسادات را دم در نگاه می دارد تا بچه را گذاشته و بعد کفش های او را درآورد و فراموش می کند، کاملاً ناراحت کننده می نماید، انتظار همان چند لحظه آواری است بر سر زهرا سادات! به دلیل اشاره و سابقه ی پیشین این فراموشی در ذهن مخاطب است که، نوعی احساس نگفتنی لطیف و پیچیده، در لفافه و ساده امکان انتقال یافته است.

زهراسادات هنگام قالی بافی دستش را می برد، حتی به سید نشان هم نمی دهد، این اتفاق ساده اتفاق پشتیبانی برای خلقیات و روحیات زهراسادات برای پنهان کردن بیماری اش از سید است و این قالی که  فقط یک قالی نیست، زندگی است با تمام رنگ های شفاف و زنده و سرخ، که زهرا سادات شروعش می‌کند و سید تمام. هردو با هر گره رنگی این قالی، جان ها گذاشته اند.. زندگی که پیش فروش می شود و نهایت به دست فرش فروش می افتد، فرش فروشی که حالا با این توصیف دیالوگ های کلیشه ای اش معنی دیگری دارد:

¾   بد نیست..زیادم جالب نیست..تازه کاری؟ بازار خرابه..خیلی سخت میشه ردش کرد.. اگه..!

حتی خرما خوردنش هم معنی پیدا می کند، شیرینی بدون غبار: «اول فوت کن.. بعد بخور!» 

درهیاهوی صدای تلویزیون و دو بچه و... زهرا سادات برای اولین بار سید را در لباس روحانی می‌بیند و چند لحظه نگاه زهراسادات... و به تصویر کشیدن عشق، به سبک شرقی و با ساده ترین و خواندنی ترین جمله های تصویری و چه خوب که بدون کلام. بیننده ای که چنین لحظاتی را از زندگی این دو نفر می‌بیند، حس سید را از مواجهه با سوال پرستار درباره ی وجود رابطه ی عاشقانه، بین او و زهراسادات می‌فهمد، فهمی که در سکوت سید رضا اتفاق می افتد و پرستار را هم می فهماند..

چند دقیقه‌ی بعدی فیلم، به نوعی خلاصه ی ماجراست:

«سیدرضا به سادگی و خیلی طبیعی جلسه‌ی اول کلاس شیخ رحیم نمی‌رسد، به خاطر زندگی! ناراحت است، گله های شیخ کاظم را هم شنیده.. در خانه با صدای لالایی زهرا سادات آرام می گیرد اما این آرامش دوام ندارد در عرض پنج دقیقه زهراسادات بعد از چند ماه مبارزه، شکست می خورد و ازپا می افتد! آزمون عملی سید آغاز شده است!»

فیلم به سادگی درباره ی همین است!

بیمارستان، تکرار زندگی آنهاست.. سید پرده ها را می کشد و موهای زهراسادات را می پوشاند و به دکتر اطلاعات می دهد و اطلاعاتش درست نیست و نگاه و جملات دکتر به او و... . بعد از بستری شدن زهرا به خانه برمی گردد، دست و دلش به درس نمی رود اما همیشه نماز اول وقت.

·        و دوباره سیاهی. بیدار می شود و روز اول خانه ی سید بدون زهراسادات..

بیمارستان، نمونه‌ی جمعیتی است برای برخورد کلی جامعه با سیدها و زهراسادات ها: پیشداوری، توفیقیان‌های بی اعتنا به روان و روح آدم ها، اعصاب و روان متشنج به دلیل برخورد با اجساد به عنوان نماد ناامیدی از هرسو...

کلاس اخلاق سید در خانه ادامه می یابد، با آگاهی از ابعاد وجودی و رفتاری زهراسادات که تا به حال نمی‌دانسته: مثل ماکارونی، نانای نای و قرآن یاددادن به آیدا، مثل علاقه اش به لباس و ابای سید برعکس عاطفه، مثل قالی.

سید دخل و خرج را هم حساب می کند؛ می خواهد خلاصه کند و کلمه را به تمامی ننویسد اما نمی شود... می نویسد «خ» و بعد نقطه را از بالا به زیر می کشد و... .

سید ضعیف نیست، با بچه به شنیدن کلاس می رود و درباره اعتماد به خدا و لطف او می شنود.. کار می‌کند و فرش می بافد، فرش.. همان زندگی.. با ذکر: «الهی و ربی من لی غیرک».. جای دیگری هم درس می‌خواند و قالی می بافد او در این اوضاع خود و همسرش، از «رحمت الهی» می خواند و «موهبت وجود». این وضعیت شبیه موقعیت آن بخش از مناجات شعبانیه نیست؟ که حضرت امیر بیان می کنند که اگر هم مرا در آتش جهنم قرار دهی فریاد می زنم که عاشقت هستم تا همه بدانند؟

با این توصیف، فیلم، فریادی شکوه آمیز و عاشقانه برای خداست. فید های به سیاهی و در سیاهی ها شنیدن صداها و کات های سریع نماهای بسته در یک پنجم انتهایی فیلم هم این ایده را پشتیبانی می کند. دو جا در فیلم از نمای باز L.A با همان مفهوم تاریخی عجز و تنهایی استفاده می شود و چه جالب که نزدیک هم و پشت هم؛ یکی در خانه ی سید زمانی که زهرا سادات، اختیار خود را از دست می دهد و دیگری بازار فرش که به سادگی عجز بشر است در مقابل زندگی! 

 در خانه ی سید روی آینه را پوشانده اند، اجبار تصویربرداری بوده یا نکته ی فیلمنامه ای یا ظرافت کارگردانی، نمی دانم ولی بی مفهوم هم نیست اتفاقاً،

اما در کلیت فیلم و به عبارتی فیلمنامه، صحنه‌ی آمدن پرستار و حرف ها و جملاتی که صرفاً به زبان آوردن آن چیزی است که تا به حال به آرامی و به شکل تصویری و در لفافی از تکرار های متنوع و مکمل، به تمامی شنیده ایم ضرورتی ندارد. برای فیلمنامه نویس، شاید از آن لحظاتی بوده که به اصطلاح فیلمنامه پیش نمی رود و ماجرا ندارد:

اشکال کار اما، بیش از هر چیز بیان انگیزه‌ی آمدن پرستار شاید باشد که با وجود تلاشی که شده به این خانواده نزدیک نیست، لااقل نه به اندازه ی حمید که رفیق روزهای نداری و شب های بیماری است. اگر این نظر را هم به تمامی نمی توان پذیرفت، علت در نپروراندن شخصیت‌های فرعی است که کاش کمی بیشتر با حواشی شان در فیلم می تنیدند.

فیلمنامه ای که حتی به گودال پر از آب، سر راه دشت و کوه دقت می کند و هر لحظه با تمهیدی طبیعی و ناشی از دل موقعیت، ایده هایش را تثبیت می کند توقع را بیشتر می‌کند. فیلمنامه ای که می خواهد در این نقاط پایانی فیلم این آیه را بخواند که «ان مع العسر یسرا»، و می داند این بخش از این آیه را هرطور که بگوید ردپای فیلمنامه نویس در آن دیده می شود، پس به زیبایی از ابتدای فیلم شرایطش را فراهم می کند و اوضاع چشم سید را چنان بد می کند که آن لحظه نبیند و نتواند که ببیند. مجبور هم باشد که بخواند و حالا برای این شخصیت که روحانی است و در حال خواندن اخلاق عملی و رحمت الهی است و اعتمادش به خدا را هم ثابت کرده، بدیهی است که بین این همه آیه، این آیه به ذهنش برسد. فیلمی که تا پایان اشاره ای به بیماری احتمالاً «ام اس» سید هم نمی کند، چرا اینقدر بی ملاحظه جملاتی چون «خوشبختی توو دیدن چیزای کوچیه» را در خود جای می دهد؟

خلاصه اینکه این فیلم یک فیلم ساده با ساختاری به عمد ساده و خط داستانی به عمد ساده است، اما اگر کمی داستانک‌های شخصیت های فرعی موجود را گسترش می داد و اگر شاخ و برگ آنها را در دل موضوع اصلی می پروراند ضرری به خط اصلی و سادگیش وارد نمی کرد.

از سوی دیگر برای کارگردانی که میزانسن طلایی اش در صحنه ی حلقه زدن پرستاران دور زهرا سادات و آگاهی او و سید از بیماریش و نوع ارتباط چشمی پیچیده ی آنها باهم و کمی بعد تغییر رویه پرستار، آنقدر زیبا و کامل است و البته با جزییاتی مثل چادر به سر کشیدن زهرا سادات و پرده کشیدن سید با عبورش یا لبخند تلخ سید به زهرا، قابل تقدیر است، ساختار چند لایه ساختن در هر لحظه از فیلم کار دشواری نباید باشد.

فیلمنامه نویس در مرحله‌ی طراحی شخصیت ها در طرح کلی کاملاً درست عمل کرده و به اندازه ی کافی شخصیت در اختیار می گذارد اما شکیبایی پرورش و تربیت آنها را نداشته و رهایشان می کند، از شیخ رحیم که جملات کلاسش را از لای عطسه و بازی امیر زیر عبای پدر گوش نمی کنیم گرفته تا باقی جملات که در هیاهوی تصویر ناشنیده می ماند و تا هادی درچه ای و حمید و پرستار که به تنه ی داستان نمی پیوندند.. تمام این شخصیت ها در یکی دو بازنویسی دیگر می توانستند چنان روابطی در خط اصلی ایجاد کنند که تأثیر ناخودآگاهشان نیاز به وجود جملات باسمه ای پرستار را حذف کند، یا ماجراهای جدیدتری ایجاد کند، یا نقدهای بیشتری وارد کند و تحلیل روانش از جامعه را به شکل دلنشینی در ادامه ی روند زیبایی که در پیش گرفته به شکل موثری ارائه دهد.

و خلاصه در انتهای فیلم، کلاس درس در کنار کفش ها و شاه بیت کلاس شیخ رحیم: خدارا دیدن به جای هر چیز دیگر.. پاسخ منطقی‌ای را که به دنبالش بودیم جواب می گیریم: به ظاهر، خدا ما را این همه در آتش می افکند، ما باز شاکر باشیم؟!... جواب: «..که علم عشق در دفتر نباشد..».

***

طلا و مس فیلمی است که جزابیت هایش را از جزیی نگری های فیلمنامه نویس و کارگردانش گرفته است، البته بی انصافی است اگر تصویربرداری و تدوین والبته موسیقی روان و در خدمت کلیت فیلم را نادیده بگیریم. فیلم در فضایی كاملا متفاوت از سایر فیلم ها ساخته شده است. داستانش هم ساده و كم فرازونشیب است و حتی گاهی به سینمای مینیمال تنه می زند، فیلمساز توانسته با تمركزی تحسین‌برانگیز بر جزئیات، از دل خط داستانی ساده ی فیلم، یك عاشقانه‌ی تأثیرگذار و جذاب وبسیار نزدیک به زندگی بسازد.

سید رضای طلا و مس تحولی خود ساخته دارد او به تمامی طلبه است، او کلاس اخلاق می رفت یا نمی‌رفت در حال ارتقای اخلاقش هست.. شخصیت های دیگر فیلم، فقط ابزاری برای شکل دهی به موقعیت‌های ساده‌ی پیش برنده‌ی فیلم هستند. ریتم فیلمنامه مثل شخصیت‌ها کند است، افتادن زهراسادات، به عنوان اتفاق اولیه که شروع ماجراها را رقم می زند و در جایگاه نقطه ی عطف عمل می‌کند، دیر اتفاق می افتد، احساس می شود شخصیت زهراسادات آنقدر قدرت گرفته که خود انتخاب می کند اتفاق ها کی و چه زمانی در فیلم برایش محقق شود، فیلم از همان ابتدا با فیدهای پی در پی و صدا روی سیاهی احساس نگرانی در عین آرامش خیال را منتقل می کند احساسی که حس غالب شخصیت سید و زهراسادات است که در کلیت ساختار فیلم جاری گردیده است.

سید رضا در نمای پایانی با اینکه بچه همراهش نیست، بازهم پشت در کلاس شیخ رحیم می نشیند و داخل نمی رود! سوال برانگیز است اما زیباست، سید رضا از نوع دیگر است، او مودب است، او اخلاق می فهمد، آدم برایش مهم نیست، مطلب مهم است، جا و مکان و لباس و شکل مهم نیست، عمل مهم است..

سخن پایانی اینکه طلا و مس از جمله فیلم هایی است که به وظیفه اش «عمل» کرده و ظرافت های انسانی و اخلاقی آدم ها را به آرامی و بی سروصدا به تصویر کشیده است.

 

 این مطلب در شماره ۴۲۶ مجله سینما،تیر ۸۹ رسانه انتشار یافته.