مثلا تعطیلات برای رفع خستگیه، اما امروز روز هفتمه و من کاملا خسته ام، در جهت رفع خستگی سرِ کار هم رفتم اما امان امان امان...
تنبلی نیست ولی اصلا ولش کن ..
راستش تموم امروز دلم می خواست یه چیز دیگه بودم.. مثلا اسب، اون وقت می تونستم مدتها توی یه دشت سبز به سبزه ها زل زل نگاه کنم و شعرای اسبی برای خودم بخونم و یا بددوم وباد موهامو با شدت بکوبه تو صورتم و کسی بهم نگه چرا!
می تونستم تنهایی برم تو صخره ها بیابونا و دشت ها.. سرعت سرخود هم بودم و نیازی به ابزار سرعت ساز ترافیک زا هم نداشتم... می تونستم مسابقه ی دو بدم و بنزین هم نخوام.. می تونستم  ..آآآخ... روزگار.. فکر کنم دارم دیوونه میشم!