لیلی
امروز بعد از ظهر دو تا بجه رو گوشه ی خیابون در حال یخ زدن دیدم، 4 سالهه، 4ماهه رو بعل کرده بود و با گوشه ی قنداق اون دستاشو گرم نگه می داشت!
شنیدم که امروز خورشید گرفتگی هم بوده، فکر می کنم دلیلش همینه.. دل خورشید هم تاب نیاورد ولی من به راحتی رد شدم.. عذاب وجدان نیم ساعت بعد تازه کار خودشو کرد و برگشتم، هنوز اونجا بودند.. به دختر بچه ی چهار ساله گفتم اسمت چیه؟ گفت لیلی. گفتم این بچه؟ گفت علی، داداشمه. راست می گفت؟ نمی دونم فکر کنم راست می گفت.. خانومه از کنارم رد شد گفت خانوم این گداها سازمان یافته اند ولشون کن هرچی بهشون بدی براشون بدتره، در حقشون ظلم کردی....
یک دونه پای سیب خریده بودم، دادم به لیلی.. لیلی بیشترشو گذاشت تو دهن علی.. عاطفه گوشه ی خیابون و کنج قصر نمیشناسه.. لیلی ِ کنار خیابون فقط چهارسالشه، دلم گرفته.. خیلی گرفته.
از ضعف خودم از بیچارگیِ لیلی
هر رگ من رد یک ترک شده بر تن منتظر یک اشاره است سفالم!
یک روز در بهشت تو پروانه بوده ایم